بازدید از نمایشگاه بین‌المللی کتاب شارجه 2013

 

 

 

حضور در نمایشگاه فرانکفورت شروع یک حرکت بین‌المللی جدید برای انتشارات جمال به شمار می‌رود. در نمایشگاه فرانفکورت فروش یک اثر، جند معنای جدی برای بنده داشت.

1. میتوان برای تقویت اقتصادی انتشارات به فروش رایت کتاب‌ها فکر کرد.

2. کتاب دینی فاخر را هم می‌توان در ایران فروخت و هم حق انتشار آن را واگذار کرد.

3. انتقال فرهنگ و انقلاب و اسلام به دست دولت‌مردان کاری سیاسی و جانفرسا و کم‌اثر است؛ لکن توسط انسان‌های دلسوز اسلام و انقلاب و فرهنگ، کاری ساده‌تر و شدنی‌تر و اثرگذارتر است.

4. نه فروش حق ترجمه سخت است و نه خرید حق رایت. تنها سودجویی باعث ضایع نمودن حق دیگران و گاها طمع مانع فروش حق چاپ می‌شود.

5. هزار مقاله و حرف و سخن درشت به اندازه یک فروش و خرید درست حق چاپ و ترجمه اثرگذار نیست.

البته بیش این نکته‌ها آموخته‌ام که به مرور به دوستان انتقال خواهم داد. با فروش یک اثر ارزشمند «خدا چیه؟ کیه؟ کو؟» به ناشر شیعی آلمانی بخش یک فروش درست را عملیاتی کردم. و با گفتگو با یک book Packager هندی قرار شد حق چاپ و ترجمه صد جلد کتاب کودک را به زبان فارسی خریداری کنیم. کار درست چنین تعریف شد که مبلغ درخواستی را در نمایشگاه شارجه تحویل دهیم و سی‌دی‌های کتب را دریافت کنیم.

طرف قرار داد ما تنها یک روز قبل از نمایشگاه شارجه در این نمایشگاه حضور داشت و ما باید در وقت مقرر حضور داشتیم و به قرارداد می‌رسیدم و یا قراردادی در کار نبود تا مهلتی دیگر. سه شنبه سر ساعت 3 بعد از ظهر در محل انجام قراردادهای واگذاری حق چاپ. در ساختمانی مجلل کنار نمایشگاه اصلی کتاب. تازه دوشنبه ساعت دوازده ویزای ما آماده شد. بلیط گرفتیم و به فرودگاه رفتیم. تازه در این موارد متوجه می‌شویم که تاخیر هواپیما چه حق‌الناس سنگینی به دوش مسئولان نظام می‌گذارد. تنها بنده در این سفر به اندازه خرید یک خانه قراردادی تجاری داشتم. اگر برگزار نمی‌شد غیر از اینکه اعتماد کردن به طرف ایرانی‌ها سلب میشد (کما اینکه چند بار دوستان ناشر دیگرمان همین دیوار بی‌اعتمادی را میان خود و طرف قراردادمان ایجاد کرده بودند) از یک قرارداد تجاری که ثمره‌ای فرهنگی داشت جلوگیری می‌شد. این یعنی حق‌الناس. هم به جهت حقی که از بنده ضایع میشد و هم به اعتبار اینکه حق ملتی نیز ضایع می‌شد. بالاخره با کمی تاخیر به دبی رسیدیم. سریع به طرف شارجه رهسپار شدیم و به حمد الهی نیم ساعت قبل از قرار به مکان وعده رسیدیم. این نخستین قدم مثبت بود.

مکان قرارداد جایی بود که نزدیک به صد میز با دو صندلی گذاشته شده بود و همه از قبل ثبت‌نام کرده بودند و سر ساعت قرارداد خود را به امضا میرساندند و یا گفتگو می‌کردند و به این نتیجه می‌رسیدند که توافق کنند که معامله‌ای تجاری نداشته باشند.  در صورتی که گفتگوی آنان به نتیجه میرسید و همانجا ثبت میشد از هدیه نمایشگاه شارجه نیز بهرمند می‌شدند. هدیه‌ای که برای ترجمه کتاب به طرف خریدار داده میشود.

به گمانم مجموع تلاش تجاری ما نزدیک به دو ساعت و نیم طول کشید. قرارداد امضا شد و دلارها تقدیم گردید. حالا می‌شود گفت یک خرید درست هم انجام دادیم. شاید هم درست هم درشت. برای یک ناشری همچون جمال، خرید صد جلد کتاب کودک می‌تواند یک قرارداد درشت حساب شود. چون نخستین خرید این انتشارات بود و از این رو میتوان آن را درشت خواند. اما مهمتر از آن معامله‌ای تمیز و درست بود. از طرف نمایشگاه، شام را در هتل هیلتون شارجه دعوت بودیم. جلسه‌ای متفاوت که همه ناشرانی که خرید و فروش رایت داشتند دعوت شده بودند که فراتر از طرف تجاری خودشان با دیگر فروشندگان یا خریداران نیز آشنا شوند. ما هم به اندازه تلاشمان چند طرف جدید یافتیم که آشنایی با آنها به ارتقای نوع نگاهمان به اوضاع نشر بسیار کمک کرد.

صبح چهار شنبه به نمایشگاه رفتیم. ورودی نمایشگاه یک بازدید بدنی شدیم. بعدا فهمیدیم تنها برای روز اول بوده که امیران آنجا برای بازدید به نمایشگاه می‌امدند. جایی که برای نمایشگاه بود واقعا برای نمایشگاه بود. چنان خنک شده بود که واقعا به لباس کافی نیاز بود و گرنه سرما می‌خوردیم. دوستمان با کت هم روزی چند تا قرص می‌خورد که سرما ایشان را نخورد. یافتن یک ناشر با داشتن آدرس کاری بسیار ساده بود. سالن‌ها منظم و مرتب. جاهای مختلفی را سرکشی کردیم. برخی از چیزهایی که از دو روز بازدیدم از نمایشگاه به دست آمد به شرح زیر است.

یک ناشر لبنانی را دیدم که از حضور ما خیلی خوشحال شد و کلی گرم تحویل گرفت. و خیلی ابراز خوشحالی کرد که امسال، ایران در نمایشگاه حضور ندارد. گفتم: یعنی چه؟ گفت: وقتی دولتیان دیگر کشورها را می‌بینیم و چنان باشکوه آمده‌اند از حضور محقرانه ایران خجالت می‌کشیم!!! اصل حرفش خیلی درست می‌نمود؛ هر چند اساسش نامیزون بود. درست است شاید هیچ‌گاه نظام جمهوری اسلامی نخواهد به اندازه دیگر دولت‌ها برای غرفه‌اش خرج کند. و دلیل مهم آن این است که هیچ‌گاه این غرفه برای نظام خروجی نداشته. از هیج حیث. تنها خروجی آن همان دلارهایی است که خرج می‌شود. اما واقعیت این است که اگر چند عاقل برای حضور غرفه ایران می‌اندیشید و آنچه ایران دارد و دیگران ندارند در غرفه به نمایش می‌گذاشت هیچ هماوردی نظام نمی‌داشت و تنها نمایش آن بزرگترین خروجی نظام می‌شد. این حرف تحقیر نیست بلکه تحقیق است. حقیقت محض است. البته اینکه چگونه باید حضور یافت چیزی نیست که فعلا بخواهم به آن بپردازم.

دو غرفه هم از نیمه‌دولتیان شرکت کرده بودند که کارتن‌های سیگاری پر از کتاب‌شان در غرفه بود و دو غرفه کنار هم بدون هیج کاری، لخت و عور مانده بود. همچنان که یک غرفه 2لتی هم زده شده بود. وقتی از دور با دوستمان فارسی حرف می‌زدیم و نزدیک غرفه می‌شدیم مردکی که در غرفه حضور داشت حتی سرش را بلند نکرد که ما را نگاه کند. و وجناتش معلوم بود که خود را به چنین حالتی واداشته. کمترین کاری که می‌توانست بکند: نگاهی و لبخندی. تف به این دریغ. اه بر این اخلاق که کم کم به نام ایرانیان ثبت میشود و گینس باید خطی به فضیلت اختصاص دهد. و گاهی دیگر که سر زدم به حمد الهی هیچکس در غرفه نبود. به نظرم این حالت بهتر از حالت نخست بود. دست کم برای بنده. غرفه خالی‌شان را نشان بدهیم بد نیست. شاید موثر واقع شد. البته این دوستان با «سینا للفن الامارات» یک غرفه داشتند که بوی این می‌آید که دومی هم از ایرانیان باشد. از ماهیت این موسسه که بگذریم در این نظام برای حسن استفاده از امکانات 2لتی موسسات 3لتی زیادی زده شده و حسن استفاده شده است. از نمونه‌ آنها اتحادیه کتاب آشناست که سالهاست برخی از دلسوزان نظام!!! برای یاری نظام! دست به ایجاد یک شرکت خصوصی زده‌اند به همان نامی که گفته شد.  سالها یک گروه خاص به این سفر پرطمطراق میرفتند و می‌آمدند و چون امسال این پول قطع شد همه مشکل پیدا کردند و نتواستند در این همکاری با نظام شرکت کنند. و شما پیدا کنید که جمله که اینان از سفر فرانکفورت برای ارتقای سطح آگاهی ناشران به ارمغان آورده باشند.

یک ناشر سوری را دیدیم که از منطقه حلب آمده بودند. زن و شوهری عاشق کتاب. در تلق تولوق جنگ به چاپ و نشر کتاب مشغول بودند. به کارشان ایمان داشتند. کارشان را به خوبی میشناختند و برکارشان تمرکز کرده بودند. هم عشقان بود هم راه روزی‌خواری‌شان. ولی جنگ از عشق‌شان نکاسته بود. آرزوی رهایی از جنگ داشتند. شاید از هر تدخّلی در امر کشورشان آزرده بودندو می‌خواستند که جنگ به زودی تمام شود و آنها عادی زندگی کنند.

یک ناشر خوش‌ذوق اردنی بسیار جلب توجه‌ام کرد. از چند جهت. تصویرگری‌های بسیار بدیعی داشت. صحافی برخی کارهایش بسیار جدید می‌نمود. و با تولیدگران چین آثار خوبی تولید کرده بود. برای خلاقیت کودکان نیز کاری منحصر به  فرد داشت که با جعبه‌های تخم‌مرغ کارهای بسیار قشنگی درست کرده بود. با دو جلد کتاب. ناشر یک خانم جوان بود. برای خرید رایت کتابهایش با او گفتگو کردم. بسیار در کارش جدی، محکم و صریح بود.  به ذهنم رسید این آبجی خیلی اینترنشنال می‌اندیشد و از ایران خبر ندارد که خودش برای خودش جهانی است و دارای قوانینی خاص. بحث خریدم از ایشان ناتمام ماند. 

وقتی به ایران آمدم جدیت ایشان را از سایتش و همچنین از صفحه فیسبوکش به درستی شناختم. و قدری خجالت کشیدم. تازه فهمیدم بابا این خانم جوان، که به گمانم بیش از ده سال از بنده جوان‌تر بود با بیش از بیست کشور جهان ارتباط فروش کتاب دارد. راست می‌گفت. او توانسته بود با جهان ارتباط برقرار کند. و می‌گفت ایران از کره خاکی خارج نیست و باید به قانونین همین کره خاکی با من وارد قرارداد شوید.

از سفر که بازگشتم دو ایمیل از هتلم دریافت کردم. یکی از حضورم در هتلشان تشکر کرده بودند و آرزو کردند که سفر بعدی هم در خدمت آنها باشم. ایمیل دوم تشکر بود از فرمی که برای ارزیابی کارمندشان داده بودندو من آنرا پر کرده بودم. به این میگن یک شکل درست از کار بین‌المللی. یعنی باز هم سراغ ما بیا. نمی‌گویم همیشه لکن خیلی جاها ما استقبالمان ساده است ولی بدرقه‌مان بسیار مفتضح. نوعا به دیگران میگوییم با ما کار نکنید. ما قابل اعتماد نیستیم. بدون قرارداد با ما هیچ کاری را شروع نکنید. بدون رسید هیچ پولی به ما ندهید. و... اصلا مشتری بخشی از سرمایه ایرانی جماعت نیست. (نه کاملا مطلق ولی عمومیتش خیلی پررنگ است)

خب دفعه اول بود که من به امارات سفر می‌کردم. اروپا معروف شده که فرهنگش بالاست. به واقع در خیلی چیزها دارای فرهنگ غنی‌ای شده‌اند که قابل انکار نیست. مثل فرهنگ درست رانندگی کردن. تمیز نگه‌داشتن شهر و....(این‌ها هیچکدام مطلق نیست ولی نسبی قابل قبول) اما نزد خودم از عرب با پشتوانه جاهلی که در کتابهای درسی و غیر درسی بسیار یاد می‌شود انتظار فرهنگ رانندگی درست نداشتم. یعنی در این کشور چنین انتظاری نداشتم حال چه عرب باشد چه ایرانی. ولی به حمد الهی در این زمینه حسابی همه آدم شده بودند. رانندگی می‌کردند همانند فیلم‌های ایرانی که قانون توش کاملا رعایت میشه. نه بالاتر از اون بود. در حد افراط خوب رانندگی می‌کردند. هنوز ده متر مانده به یک عابر پیاده می‌ایستادند. تعجبش اینجا بود که رانندگان ایرانی الاصل نیز چنین می‌کردند!!! ما را خوشمان آمد از این پیش آمد. بعد از سه روز راننده پرسیدم که جریمه عبور از چراغ قرمز چنده؟ گفت:‌ هزار درهم!! به دوستم گفتم: خدایی اگر حساب کنی ما هم یک هفته‌ای اینجا راننده سربه راهی می‌شیم. خواستیم  تحسین کنیم. ولی دقیقا نمیدانستیم که چه کسی یا چه چیزی را باید تحسین کرد؛ بنابراین فقط غصه خوردیم. چون هم پول نفط اونها را داشتیم هم سابقه فرهنگی را. هم رسانه هم روحانیت. هم میراث ملی و هم ثروت دینی. نتیجتا گمانم تنها مشکل سر نفت باشد که آنها نفط دارند و ما تنها نفت.

از رانندگی آنها که بگذریم یک غریبه با شوفر تاکسی دعوا نداشت. تاکسی‌متر مهمترین قاضی در آنجا بود. پول بی‌زبان را راحت چهل درهم و پنجاه درهم و گاه بیست و نه و نیم درهم میدادیم و خیلی راحت در ماشین را باز می‌کردیم. هیچ نیازی نبود که عصبانی شویم و در تاکسی را محکم برهم زنیم تا قدری دلمان خنک شود. با اون گرمی هوا همه راحت سوار و پیاده می‌شدند بدون دعوا یا گله یا آخ!! عمه بیچاره طرف که نوعا در آن کشور هم نبود کسی دعاش نمیکرد. چون اکثر شوفر تاکسی‌ها پاکستانی یا هندی بودند. به نظرم خیلی باید پول نفت خرج بشه تا خروجی خوبی ازش خارج بشه و بشه فرهنگ متعالی.

 


ادامه دارد......